• عنوان

    بررسي بين الاذهانيت معرفت با توجه به نظريه ي وحدت عقل در فلسفه ي ابن رشد

  • مقطع تحصيلي
    كارشناسي ارشد
  • چكيده
    با شكل¬گيري فلسفه مدرن و توجه به آگاهي و ذهن مسائل جديدي در فلسفه مطرح شد كه برخي به بحراني جدي در فلسفه تبديل¬شدند. از جمله مي¬توان به مسئله «سوليپسيسم» اشاره¬كرد. «سوليپسيسم كه مي¬¬توان از آن تحت عنوان «خودتنهاانگاري» يادكرد، متضمن اين مطلب است كه شخص فقط درباره خود و ايده¬ ها، احساسات، عواطف و متعلّقات آگاهي خود ادعاي معرفت¬بخش بودن مي¬¬كند و درباره ساير امور چنين ادعايي ندارد. يك سوليپسيست مي¬تواند نسبت به جهان خارج يا نسبت به اذهان ديگر يا نسبت به هر دو شكاك باشد. ...[اما برخي از فيلسوفان با طرحِ] نظام فلسفي خويش...از بين الاذهاني بودن معرفت دفاع مي¬كنند و سوليپسيم كلاسيك را نفي¬مي¬¬كنند.» (ويتگنشتاين، 1393: 186). اين پژوهش اولا قصد پرداختن به ¬مسئله¬ي سوليپسيسم و بين¬الاذهانيت را ندارد، بلكه درصدد آن است كه صورتي شبيه به اين مسئله را در ادبيات ابن¬¬رشد مطرح¬كند و سپس پاسخ ابن¬¬رشد به آن را بررسي¬كند. به عبارت ديگر ابن¬رشد در طرح خود از مسئله عقل، پرسش¬هايي مطرح مي¬كند كه طرح او از مسئله عقل پاسخي به آن¬هاست و ذيل يكي از پرسش¬هاي مطرح شده، مسئله به صورت امكان بين الاذهاني بودن معرفت مطرح¬مي¬¬شود كه نظريه عقل ابن¬ رشد پاسخي به اين پرسش است. ارسطو در درباره نفس از عقل منفعل و فاعل صحبت¬مي¬¬كند كه كاركرد اين دو عقل ساختار آگاهي انسان را تشكيل¬مي¬¬دهند. كاركرد عقل منفعل يا عقل هيولاني همان پذيرندگي معقولات است. ابن¬رشد بيان-مي¬¬كند كه «فهم چيزي جز دريافت معاني [معقول] نيست» ( Averroes,2009:351). پس اصل رخداد فهم در نسبت با عقل هيولاني صورت¬مي¬¬گيرد. اما عقل هيولاني چيست و چه ويژگي¬¬هايي دارد. ابن¬رشد بيان خود را ذيل پرسش¬¬هايي طرح¬مي¬كند كه يكي از اين پرسش¬¬ها كه مربوط به مسئله¬ي ماست، چنين است: « اگر مُدرَك من و مُدرَك تو از هر جهت يك چيز باشد، لازم¬مي¬¬آيد كه وقتي من به معقولي علم دارم، تو نيز بايد به آن علم داشته¬باشي [كه ناممكن است] و بسيار امور ناممكنِ ديگر [ هم رخ مي¬دهد. و] اگر ادعاكنيم كه [مدرَك من و تو، دو شي] متكثراست، لازم¬مي¬¬آيد كه مدرَك من و مدرَك تو از جهت نوع واحد باشند اما از جهت فرد، دو [فرد متمايز] باشند. بدين طريق [اين مدرَك] يك مدرَك ديگر خواهدداشت و اين فرآيند تا بي نهايت ادامه پيدا¬مي¬¬كند. بدين ترتيب براي دانش¬آموز ناممكن خواهد¬بود كه از معلم [چيزي] ياد بگيرد»( Averroes,2009:328). چالش در اين¬ است كه اگر مدرَكات افراد واحد باشند، لازمه آن اين است كه آگاهي تمام افراد يكسان باشد و هرچه را فرد الف مي¬¬فهمد، فرد ب هم بفهمد، اما تجربه ما شهادت¬مي¬¬دهد كه چنين نيست. پس بايد طرف ديگر برقرارباشد، يعني اينكه مدرَكات داراي كثرت هستند و مدركات هر فرد مختص به اوست. پس ما نمي¬-توانيم به آگاهي واحدي دست¬پيدا¬كنيم و در اينجاست كه گويي نوعي سوليپسيسم واقع¬مي¬¬شود. حال ابن¬¬رشد براي حل اين پرسش گونه¬¬اي وحدت در كثرت را براي آگاهي مطرح¬مي¬¬كند. پژوهش ما، بررسيِ نظريه¬ي عقل ابن¬رشد به عنوان پاسخي براي پرسش مذكور¬است.كوشش ما اين است كه اولا بتوانيم خوانشي منسجم و قابل دفاع از نظريه¬ي وحدت عقل ابن¬رشد ارائه¬دهيم و سپس امكان¬هاي اين ايده¬ را براي حل مسئله¬ي خودتنهاانگاري مورد بررسي¬قراردهيم.
  • شماره ركورد
    232243
  • دانشگاه
    دانشگاه اصفهان
  • رشته تحصيلي
    فلسفه
  • استاد راهنما
    علي كرباسي زاده